مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
12
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
--> - يزيد ملعون مىبردند ، قاتل آن حضرت سر مبارك را برداشت ورجزى خواند كه : « ركاب مرا پر از طلا ونقره كن كه پادشاه بزرگى را كشتهام وكسى را كه از جهت پدر ومادر از همه كس بهتر است . » يزيد پليد گفت : « هرگاه مىدانستى كه أو چنين است ، چرا أو را كشتى ؟ » وحكم كرد كه أو را به قتل آورند . پس سر را در پيش خود گذاشت وشادى بسيار كرد وأهل مجلس حجتها بر أو تمام كردند وفايده نكرد ؛ چنانچه گذشت . پس امر كرد كه آن سر منور را در حجرهاى كه برابر مجلس عيش وشراب أو بود ، نصب كردند وما را بر آن سر موكل نمودند ومرا از مشاهدهء معجزات آن سر بزرگوار دهشت عظيم روىداده بود وخوابم نمىبرد ؛ چون پاسى از شب گذشت ورفيقان من به خواب رفتند ، ناگاه صداهاى بسيار از آسمان به گوشم رسيد . پس شنيدم كه منادى گفت : « اى آدم ، فرود آي ! » پس حضرت آدم عليه السلام از جانب آسمان به زير آمد ، با ملائكهء بسيار . پس نداى ديگر شنيدم كه : « اى إبراهيم ، فرود آي ! » وآن حضرت به زير آمد با ملائكهء بىشمار . پس نداى ديگر شنيدم كه : « اى موسى ، به زير آي ! » وآن حضرت آمد با بسيارى از ملائكة وهمچنين حضرت عيسى به زير آمد با ملائكهء بىحد واحصا . پس غلغلهء عظيم از هوا به گوشم رسيد وندايى شنيدم كه : « اى محمد صلى الله عليه وآله وسلم به زير آي . » ناگاه ديدم كه حضرت رسالت صلى الله عليه وآله وسلم نازل شد با أفواج بسيار از ملائكة آسمانها وملائكة بر دور آن قبه كه سر مبارك حضرت امام حسين عليه السلام در آنجا بود ، احاطه كردند وحضرت رسالت صلى الله عليه وآله وسلم داخل آن قبه شد ؛ چون نظرش بر آن سرِ مبارك افتاد ، ناتوان شد ونشست . ناگاه ديدم آن نيزه كه سر آن مظلوم را بر آن نصب كرده بودند ، خم شد وآن سر در دامن مطهر آن سرور افتاد . حضرت ، سر را بر سينهء خود چسبانيد وبه نزديك حضرت آدم عليه السلام آورد وگفت : « اى پدر من ، آدم ! نظر كن كه أمت من با فرزند دلبند من چه كردهاند . » در اين وقت من بر خود بلرزيدم كه ناگاه جبرئيل به نزد حضرت رسول صلى الله عليه وآله وسلم آمد وگفت : « يا رسول اللَّه ! من موكلم به زلزلهء زمين . دستوري ده كه زمين را بلرزانم وبر ايشان صدايى بزنم كه همه هلاك شوند . » حضرت دستوري نداد . گفت : « پس رخصت بده كه اين چهل نفر را هلاك كنم . » حضرت فرمود : « اختيار دارى . » پس جبرئيل بهنزديك هر يك كه مىرفت وبر ايشان مىدميد ، آتش در ايشان مىافتاد ومىسوختند . چون نوبت به من رسيد ، استغاثه كردم . حضرت فرمود كه : « بگذاريد أو را ، خدا نيامرزد أو را . » پس مرا گذاشت وسر را برداشت وبرد وبعد از آن شب ديگر آن سرِ مقدس را نديدم وعمر بن سعد ( لعين ) چون متوجه امارت رى شد ، در بين راه به جهنم واصل شد وبه مطلب نرسيد . فقير گويد كه : آنچه در آخر خبر مروى از أعمش است كه عمر سعد در راه رى هلاك شد ، درست نيايد ؛ چه آنكه آن ملعون را مختار در منزل خودش در كوفه به قتل رسانيد ومستجاب شد دعاى مولاي ما امام حسين عليه السلام در حق أو . قمى ، منتهى الآمال ، / 520 - 522